
همینجوری گزشت تا بهمن 94 بهم خبر داد میاد دیدنم آها یادم رف بگم منو اون تو فضای مجازی باهم آشنا شدیم یه مدت نبود بعد گف رباط پاشو عمل کرده برا همین نبوده.خیلی فوتبالی بود.که 8اسفند اومد .خیلی میترسیدم مخصوصا وقتی از شهر دور میشد.کلاسمو پیچوندم به نیت دکتر تا ساعت 7 باهم بودیم.برگشتنی دخترای هم اتاقیمو از دانشگا بردیم خوابگا. بدش رفتیم نهار بخوریم.اما همه جا بسته بود. یه رستوران بود اسمش احسان بود رفیم اونجا دید مسافریم برامون حاظر کرد. بعد بازم رفتیم دور بزنیم تو جاده نیشابور یه پار بود به اسم پارک صنعتی.داشتم سکته میکردم.برگشت تو چشام نگا کرد گف اگ میخواستم غلطی بکنم تو شهر خودم پول میدادم یک...
ادامه مطلب
روزا مث دیونه ها پرسه زنون تو کوجه ها شبا یه گوشه از اتاق گریه آه بی صدامث همون خواب سیاه رفتو منو تنها گزاشت گفتن این قصه تلخ ارزش خوندنو که داشت شب قبل از عمل برا اینکه استرسم بریزه باهام حرف زد شاید نزدیک دو ساعت شد. بعد عمل وقتی به هوش اومدم تنها کسی که حضورشو حس کردم اون بود.شب بخاطر درد زیاد نتونستم اس بدمش .صب دیگ ترخیصم کردن. همین که رسیدم بش پی ام دادم.گف چرا خاموش بودی گفتم گوشیم خرابه.براش از گوشی که دستم بود عکس فرستادم.دست پسر عموم روش بود چنتا استیکر تعجب فرستاد گفتم چی شده گف الهی بمیرم دستات چقد کوچیک شده...... کلی خندیدمو گفتم دست پسر عمومه خودش از خنده غش کرد. چن روزی درد داش...
ادامه مطلب